داستان کوتاه و آموزنده قواعد کاسبی
_ هان؟!!... چیکار داری؟
با لبخند بهش گفتم...
_ آقا یونس، لیمو امانی باز داری؟
یونس همونجور که روی صندلی چرمیش لم داده بود و بدون اینکه حتی یه نگاه کوجیک بهم بندازه، شونه هاشو بالا انداخت و گفت...
_ نچ! نداریم...!!
از برخوردش حالم بد شد. احساس کردم یونس شخصیتمو مثل ملات بنایی زیر پاهاش له کرد! خواستم باهاش درگیرشم ولی خب خودمو کنترل کردم. خلاصه با یه اعصاب داغون، رفتم دو کوچه بالاتر، سوپر مارکت کریم آقا. وای! جلوی مغازه ش چه غوغایی بود! یه جورایی خودمو از لای مشتری ها رد کردمو داخل مغازه شدم. حسابی سر کریم آقا و پسرهاش گرم مشتری ها بود. با اینحال باز کریم آقا از لای مشتری ها به من گفت...
_ سلام مهندس گل! خوش اومدی... مغازه متعلق به خودته... امر بفرما!
بعد پسرش احمدو صدا کرد و گفت...
_ آی پسر، ببین مهندس جون چی میخواد براش بیار. بجنب بابا.
توی یه چشم بهم زدن، احمد جولوم ظاهر شد و با لبخند بهم گفت...
_ خوش اومدی آقای مهندس... امر بفرمائید، در خدمتم...
حس خوبی بهم دست داد. دیگه اون دغدغه و ناراحتی برخورد با یونس، فراموشم شد. تازه به واقعیت بزرگ پی بردم. اینکه واقعا کاسبی هم قواعد خاص خودشو داره...