داستان کوتاه یه اتفاق خوب
_ شکر خدا، سنگ کلیه پدرتون خودش دفع شده. دیگه جای نگرانی نیست.
با پدر به خونه برگشتیم. بعد از ظهر اونروز، فرشاد همین که از باشگاه اومد، خودشو انداخت بغلم. بعد یه مدال طلایی رنگ نشونم دادو گفت:
_ بابا، قهرمان شدم. قهرمان...
خبر خوبی بود! شب، موقع شام، باز ذهنم درگیر بود. برخلاف روزهای قبل کم حرف شده بودم. همون لحظه همسرم گفت:
_ راستی احمد، یادم رفت بهت بگم! سمیه دستیار مربی والیبال شده. دیدی گفتم آخرش دخترمون توی والیبال خودشو میکشه بالا. من میدونستم که از سر تا پای دخترم استعداد میباره!
با این خبر، یه لحظه حس خوبی سراغم اومد و دستی به سر سمیه کشیدمو بهش لبخند زدم. آخر شب بالاخره فرصتی پیش اومد تا با همسرم بشینیم پای حرفهای خصوصی! اول بحث، همسرم بحثو شروع کرد:
_ هیچ معلومه چته احمد؟ یه مدته بدجوری توی خودتی! مگه کشتی هات غرق شده مرد؟!
فوری جواب دادم:
_ بی حوصله ام خانوم! منتظر یه اتفاق خوبم! خسته شدم از این همه روز مره گی! همش تکرار! همش تکرار! همش تکرار!
همسرم نگاه عمیقی بهم انداختو گفت:
_ واقعا که! خجالت داره والله! لازم نکرده دنبال یه اتفاق خوب باشی! دنبال یه چشم درستو حسابی باش تا این همه اتفاق خوبی که دوروبرت میوفته رو ببینی! تو به اونجور چشم نیاز داری نه یه اتفاق خوب!